خرید بک لینک
یه سری هم هستن، ظاهرشون فوقالعاده است.ازم میپرسه چه میکنی؟ میگم دبیر یه انجمن دانشجوییام. نمیگم بینالمللی است. نمیگم حیطهش بیوانفورماتیک هست. کلا روالم نیست که از خودم تعریف کنم. من که تو مراسم افتتاحیه ۲ دقیقه بیشتر صحبت نکردم. صحبتهای مصطفی رو هم پخش نکردم چون احساس میکردم همه دارم منفجر میشن از خستگی بس که جلسه کش اومده. تصورم این بود که اگه با یه روحیه مثبت از افتتاحیه بیرون برن بهتر از اینه که ما تمام حرفهامون رو زده باشیم و یا از جانب خودمون سنگهامونو واکنده باشیم؛ اما با تمام این احوالات بچههای اجرایی لطف داشتن و اسم منو گذاشتن کنار سخنرانان که همگی اساتید کارکشته این رشته هستن. صرفا همون گزاره اول رو گفتم که بهش بگم در حیطه خودم دارم فعالیت انجام میدم. مشاور هست. یه بار که داشتم میترکیدم از اندوه رفته بودم پیشش و همه جزئیات داستانم با احسان رو براش تعریف کرده بودم. اینکه چی شد که همون اولش تو روند ارتباطمون اشکال ایجاد شد. چیزی که به هیچ کس نگفته بودم. خیلی خیلی بعدتر برای مائده گفتم. برای اون گفته بودم که پیش خودم کمی از غرور و اعتماد به نفسم رو کم کنم و کمک بخوام. دوستانه البته، ولی آخر صحبتهام لبخند زده بود: "اون اصلا تو رو دوست نداشته. داشته باهات بازی میکرده." این حرفو برده بودم پیش انسیه که مشاور اینو گفت. گفت "عجب حرف مزخرفی! احسان قطعا تو رو دوست داشت. حالا گیرم عقلش کم بود." اینکه احسان منو دوست داشته یا نه چیزی نبود که موضوعیت داشته باشه؛ اینکه لبخند زده بود به من و در تصورش یک دختر چشم و گوش بسته احمق بودم که فرق دوست داشتن و کرم ریختن رو نمیدونه؛ کمی دردناک بود. نگفته بود دوستت داره اما رفتارش بالغانه نیست... آدم مناسب تو نیست. چنین حرفهایی میتو

برچسب: نویسنده: ستایش حکیمی تاريخ: سه شنبه 30 آبان 1402 ساعت: 13:56

بیاید بگید فمنیسم و فمنیست یعنی چی؟مجاز : به بیان خلاصه: فمینیسم یعنی جنبش و جهانبینی دفاع از حقوق زناننوا: به نظر من مهمترین پیام فمنیسم، "برابری حقوق زن و مرد" هست. واضحه که تا الان، زن توی موارد بسیاری، حقوق کمتری نسبت به مرد داشته و داره. فمنیسم میگه این حقوق باید برابر باشه تا جامعه به تعادل برسه. یعنی به نظر من تمام تبعیضهای جنسیتی رو زیر سوال میبره، شاید توی یه سری موارد مردها هم به خاطر جنسیتشون از یه سری چیزها محروم شده باشن، فمنیسم با همین هم مبارزه میکنه. فمنیسم یعنی کنار زدن تبعیضها و کلیشههای جنسیتی و دفاع از حقوق آدمها، صرفنظر از این که جنسیتشون چیه.حالا این که فمنیسم رو صرفن مدافع حقوق زن میدونن به خاطر اینه که زن در طول تاریخ همیشه مورد ظلم و تبعیض بیشتری بوده و مبارزه حول محور زن ، وگرنه به نظرم فمنیسم میگه هیچ آدمی نباید به خاطر جنسیتش آسیب ببینه یا از چیزی محروم بشه.شلوغی نوشت:یادمه بچه که بودم سر عقد آشنایان برام همیشه مایه سوال بود که اینا چی دارن به هم میگن. یکی شون چند سال بعد داشت تعریف میکرد که عکاس سر عقد گفت با هم حرف بزنید، من ازش پرسیدم ماشین رو کجا پارک کردی! و خب با توجه به اینکه سالهای نسبتا مناسبی از عمرم گذشته، هم قسمت هندی ازدواج های فامیل رو دیدم و هم قسمت های بعدش رو که ازدواج به قولی جا افتاده.تو دوران کارشناسی یه دوستی داشتم، یه بار چی شد داشت تعریف میکرد که "یکی از فامیل های ما هست یه زوجی که دیگه سن بالا هستن.، اون بار آقا همینطوری پشت سر هم داشت چیزهایی میگفت و خانم جوابشو نمیداد. ازش پرسیدم چرا هیچی بهش نمیگی وقتی داره این حرفها رو میزنه. گفت ولش کن! خودش میگه تموم میشه. بخوام جوابشو بدم تموم نمیشه حرفهاش". این خاطره بر

برچسب: نویسنده: ستایش حکیمی تاريخ: چهارشنبه 10 آبان 1402 ساعت: 19:08

به به چه چشمهای خوشگلی... + همین که تونستی اینو بخونی...

برچسب: نویسنده: ستایش حکیمی تاريخ: چهارشنبه 10 آبان 1402 ساعت: 19:08

دیگه قرار نیست از چیزی بترسم. نه از دوری و نه از دیری. همین که هست. همین حالا. همین حالا که همش داره میشه گذشته. قراره از همه روزهام لذت ببرم و سعی کنم خوشحال باشم. مهمترین چیز دیگه این شده که سعی کنم در عین اینکه دارم تمام قد میجنگم اما خوشحال باشم. یزدی صبح ها 6:15 میاد دنبالم و یک ساعت زودتر از تایم کتابخونه، تو پارک دم کتابخونه نشسته ام. به درخت ها نگاه می کنم و آلاچیقی که توش میشینم و آلاچیق های اطراف که شبیه خونه های ژاپنی یا چینی است و اون آقایی که سگ هاش رو میاره گردش و اون سگ سفید بزرگ که به نظرم خیلی زشته اما مژگان میکه خیلی خوشگله...اینطوری هر لحظه دیگه آماده ام. هر لحظه بگن بیا بریم، حسرتی برای دیدن هیچ لحظه ای ندارم. چون دارم همه این لحظات رو می بینم و تا حالا شده یا عالمه لبخند. یه عالمه مسج که روزانه دریافت می کنم و هر کدومش لبخند میاره روی لب هام. بعضی وقتها هم اشک. از اشک هام نمیترسم. خوشحالم حتی که باهاشون مواجه میشم... این اشک هاست که داره بهم نشون میده زنده ام و در مسیر. گرچه دیگه نمیخوام فکر کنم که چیزی از دنیا میخوام.هیچ حس بدی ندارم که وقت میذارم برای یه دختری که سرتیفیکیت 4 سال پیش رو ازم میخواد. خوشحالیش برام کافیه. یا ملیحه که دراز می کشه که مشت و مال میخوام. پرتوقع و مهربونه توامان. هیچ نگران نیستم که اگه ازم بپرسی کی هستی چه کاره ای چکار داری می کنی و لبخند بهت بزنم و بگم "هیچی! ول می چرخم". نگران ول چرخیدنم نیستم. سامون دارم میگیرم. همه اون چیزهایی که تکه تکه از من کم شده بود رو دارم دوباره پس می گیرم. هیچ ابایی ندارم که دیگه هیچی حالیم نباشه. نه از فلسفه و نه از عمق زیست شناسی و نه بیوانفورماتیک که حالا یکی از اعضای اجرایی ارشد تیمش هستم و دوستا

برچسب: نویسنده: ستایش حکیمی تاريخ: دوشنبه 1 آبان 1402 ساعت: 23:03

یه چیزی رو نصفه انجام داده بودم و فکر کرده بودم هنوز زمان زیادی دارم انجامش بدم. امروز خیلی جدی کتابامو باز کردم که شروع کنم، یکهو فکر کردم که بذار اون کارو انجام بدم تموم شه بره.نشون به اون نشون که وسطهای کار فهمیدم امروز آخرین روز ارسال مدارک بوده، تا همین الان هم طول کشید تا همه کارهاش با جزئیات انجام و ارسال شد.+ نشون به اون نشون رو اینجا نباید میآوردم؟! نمیدونم. ولی ظاهرش شبیه اون وقتهایی است که یک آدم پخته دنیا دیده داره جمعبندی انجام میده. شایدم آدمی که فکر میکنه پخته است، ولی مغز پخت نشده هنوز.+ تیتر هم یه تذکری است که یه روزی یه جایی خودم به خودم داده بودم. نمیدونم اون موقع چی شده بوده که چنین جمله ای برای خودم نوشتم. ولی دو روز هست رفته روی مخم که به به چه تذکر بجایی! فاطمه جان... قشنگم! به شهودت همیشه احترام بذار لطفا دیگه!!

برچسب: نویسنده: ستایش حکیمی تاريخ: دوشنبه 1 آبان 1402 ساعت: 23:03

یکی از اولین چیزها این است: بروید رابطه تان را با پدرتان خوب کنید، اگر رابطه تان با پدرتان خوب باشد بعدش هم خوب میتونید شوهر داری کنید. باقی حرفهایش از نظر من اهمیت چندانی ندارد. به دخترها در ده جلسه آموزشی مرتبا یادآوری میشود که "سعی کنید دختر خوبی باشید و رابطه تان با پدرتان را خوب کنید که همسر خوبی گیرتان بیاید و دعا بخوانید و استغفار کنید. من خودم اصلا در خط ازدواج نبودم و بین دوستهام از همه سر و سنگین تر بودم و اتفاقا من اول از همه ازدواج کردم. دخترم هم وقتی خواست ازدواج بکند دست به صورتش نزد و اتفاقا شوهرش به همین دلیل از اون خوششان آمده بود... چون دختری که در این دوره زمانه صبوری می کنه در مقابل نگاه مردم در مقابل سبیل هایش یعنی خیلی دختر محکمی است و زن زندگی است! یا پسرم با فلان دختر مخالفت کرد چون با آن دختر با دوستانش میرود سینما... و دختری که در دوران تجرد با دوستانش میرود سینما حتما بعد از ازدواج هم خواهد رفت و من چنین دختری را نمیخواهم!" البته که از نظر من آن پسر کمی بی تجربگی به خرج داده چرا که خود من در همین اواخر خواستگاری داشتم که خواهرشوهر احتمالی ام عروس یکی از سران مملکت میشد. عروس که همکلاسی من در دبیرستان بود به علت زیبایی تحسین برانگیزش (من خودم محو زیبایی اش میشدم) همان 16 17 سالگی ازدواج میکند. در جلسه خواستگاری به خواستگارش که حالا همان شوهرش هست میگه که من اگه برم دانشگاه چادر سرم نمی کنم و کنسرت هم دوست دارم بروم. دخترش الان 18 ساله است. گویا اصلا گزینه دانشگاه رفتن برایش مطرح نشده. و خانه شان هم چسبیده به کاخ نیاوران و هر شب مفتی میتواند کنسرت گوش بدهد! این ها را مادرشوهر احتمالی ام دارد برایم تعریف می کند وقتی برایش می گویم که همه جا چادر سر نمیک

برچسب: نویسنده: ستایش حکیمی تاريخ: دوشنبه 1 آبان 1402 ساعت: 23:03

صفحه بندی